نقش بصیرت در فتنه ها+دانلود

لْ هـذِهِ سبِیلِی أدْعُو إِلی ا… علی بصِیره أناْ ومنِ اتّبعنِی وسُبْحان ا… وما أناْ مِن الْمُشْرِکِین. im324
سوره یوسف، آیه ۱۰۸
حادثه عاشورا قیامی علیه ظلم بود. همیشه از ظلم یزیدیان – که ظلم آشکار است – سخن گفته شده است. اما ظلم عظیمتری در این حادثه هست که اغلب مغفول میماند و آن ظلم کوفیان مدعیِ پیروی از امام است. شاید فلسفه اصلی غیبت امام زمان هم نه ظلم ظالمان، بلکه ظلم پیروان باشد. یادمان باشد که کوفیان اولین گروهی هستند که بر امام حسین(ع) گریستند. پس هر گریهای ارزش ندارد. اگر انسان در هنگامی که باید از حق دفاع کند، دفاع نکند، فردای شهادت امام حسین، گریه کردن که هیچ، قیام توابین به راه انداختن نیز سودی ندارد.کوفیان دو دسته بودند. یک دسته به امام نامه نوشتند و از او دعوت کردند و یک دسته نامه ننوشتند. هر کدام از این دو دسته با وقوع حادثه عاشورا به سه دسته تقسیم شدند؛ یا به یاری امام شتافتند یا به جنگ با امام برخاستند و یا سکوت کردند. از این شش دسته تنها یک گروه همیشه به وظایف خود عمل کردند؛ هم نامه نوشتند و هم از امام حمایت کردند؛ مثل اکثر یاران امام. مثلا حبیب بن مظاهر. یک گروه که تعدادشان خیلی کم بود هم قبول شدند. کسانی که نامه ننوشتند اما در آخر از امام حمایت کردند. مانند حربن یزید ریاحی و زهیر. اما چهار گروه باقی مانده جهنمی شدند. باید توجه کرد که عده زیادی بودند که به امام نامه نوشتند اما به قتل او و غارت اموالش و اسیرکردن اهل بیتش اقدام کردند. این، آن ظلم مهمی است که همواره انسان را نگران میکند. نگران اینکه نکند ما در زمره کسانی باشیم که دعای ندبه میخوانیم، اما وقتی امام ظهور کند به جنگ با او برخیزیم یا در خانه ساکت بنشینیم. آیه ۱۱ و۱۲ سوره بقره، رعب در دل آدم میاندازد: «و إِذا قِیل لهُمْ لا تُفْسِدُواْ فِی الأرْضِ قالُواْ إِنّما نحْنُ مُصْلِحُون ألا إِنّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُون ولـکِن لاّ یشْعُرُون» ما خودمان را اهل صلاح میدانیم و کارمان را اصلاح جامعه میشمریم اما شاید واقعاً فساد میکنیم و خودمان نمیفهمیم.

مبتلا شدن همه جوامع دینی به فتنه
اینها مقدمهای بود تا درک کنیم که جامعه اسلامی یک جامعه بسیار پیچیده است. برخلاف جامعه کفر که بسیار بسیط و ساده است، یکی از علل پیچیده بودن جامعه اسلامی در این است که پیچیده در فتنههاست. تا ادعای ایمان درجایی مطرح شود، فتنه و آزمایشهای پیچیده آغاز میشود: أحسِب النّاسُ أن یُتْرکُوا أن یقُولُوا آمنّا وهُمْ لا یُفْتنُون؟ قرآن در جایی وقتی میخواهد دستور کشتن فتنهانگیزان را بدهد، تعلیلی میکند که: «الفتنه اشدّ من القتل» و این سخن دشواری است که درک کنیم فتنهانگیزی حتی از کشتن انسانها نیز سختتر و بدتر است.
در حکمت ۹۳ نهجالبلاغه آمده است: «دعا نکنید که خدایا مرا به فتنه گرفتار نکن» چراکه بیشک همه به فتنه گرفتار میشوند؛ بلکه دعاکنید «خدایا مرا از گمراهیهای فتنه نجات بده.» این فتنهها بهقدری شدید است که حتی بسیاری از کسانی را که در ابتدا حاضرند برای قیام امام حسین جان بدهند و برای او نامه مینویسند و او را به قیام دعوت میکنند، بهتدریج قاتل امام حسین میشوند. این فتنهها بهقدری شدید است که در دوره ۵ ساله حکومت علی(ع) سه جنگ توسط مسلمانان سابقهدار و ظاهرالصلاح علیه علی، اسوه عدالت، راه میافتد؛ دوتای آنها به این دلیل که علی ظالم است و سومی به این دلیل که علی گناهکار (و کافر) است! واقعاً جامعه آن زمان چگونه تحلیل میکردند که علی را ظالم و گناهکار میشمردند. آن هم بسیاری از افرادی که مدعی پیروی از علی بودند، بهتدریج چنین موضعی اتخاذ میکنند. نکند وقتی امام زمان ظهور کند، ما یا برخی از ما چنین باشیم. پس باید بصیرت داشته باشیم و فتنهها را بتوانیم تشخیص دهیم و در هنگام فتنه بدانیم چگونه باید رفتارکرد.

فتنهها چگونه آغاز میشود؟
در خطبه ۱۵۱ نهجالبلاغه آمده فتنه در درجات پنهان (مدارج خفی) آغاز میشود. آغازش مثل یک جوان خوشقامت است ولی وقتی مستقر شد، دردآور و ناخوشایند میشود. در خطبه ۹۳ حضرت میفرماید: «وقتی فتنه میآید همه انکارش میکنند ولی وقتی رفت همه میفهمند که چه بر سرشان آمده است.»
مطابق خطبه ۵۰، فتنه در دو زمینه شروع میشود و رشد میکند: ۱. اهواء تتبع ۲. احکام تبدع؛ یا هوای نفس است (مانند جاهطلبی و دنیاطلبی و…) یا تغییر در مفاهیم نظری دین و پیدایش بدعتهای دینی. این احکام یعنی احکام دین در مخالفت با دین! یعنی در جامعه دینی احکامی مطرح میشود که حقیقتاً با کتاب خدا مخالف است و هدف کلی هم این است که عدهای با توجیهات غیردینی و ناسازگار با کتاب خدا بر دیگران تسلط پیدا کنند. در این تعریف از فتنه، دین در برابر دین قرار میگیرد. یعنی احساسات مذهبی عدهای که تحلیل عمیق ندارند و دینشناس واقعی نیستند، وسیلهای برای مزاحمت و خللآفرینی در دین قرار میگیرد.

چگونه فتنه گسترش پیدا میکند؟
ابتدا مطلب را در ادبیات قرآنی تحلیل کنیم. سپس به سراغ وضعیتی که زمان امیرالمومنین رخ داد و نهایتا به داستان امام حسین ختم شد برویم:
در ادبیات قرآنی آیا تا به حال اندیشیدهاید که چرا بنیاسرائیل تا این اندازه مورد توجه و تمثیل قرآن است. بنیاسراییل بنا به فرمایش قرآن بر همه بشریت برتری داده شدند: «یا بنِی إِسْرائِیل اذْکُرُواْ نِعْمتِی الّتِی أنْعمْتُ علیْکُمْ وأنِّی فضّلْتُکُمْ علی الْعالمین » (سوره بقره، آیات ۴۷ و ۱۲۲) اینها تنها امتی هستند در کل تاریخ که دعوت پیامبرشان را به صورت دسته جمعی (بهعنوان یک جامعه) پذیرفتند و با پیامبرشان بیعت کردند. امتهای گذشته همیشه پیامبرشان را تکذیب میکردند و فقط معدود افرادی از هر امتی ایمان میآوردند. این امتها همگی عذاب شدند و فقط قوم یونس بود که آنها هم بعد از رفتن پیامبرشان و دیدن نشانههای عذاب، ایمان آوردند. ولی بنیاسراییل از همان ابتدا موسی را تصدیق کردند و با او از مصر خارج شدند. بنابراین بنیاسراییل در میان همه امم پیشین ممتاز میشود. چون حاضر شدند جامعه دینی تشکیل دهند. وقتی جامعه دینی شد، معادلات پیچیده میشود و ابتلائات و فتنهها آغاز میشود و دقیقاً اینجاست که در فتنهها میلغزند و از بهترین امت به بدترین امت تبدیل میشوند تا حدی که حتی توسط پیامبران زمان شریعت خودشان مورد لعنت قرار میگیرند؛ یعنی فقط پیامبر شریعتِ بعدی آنها را طرد و لعنت نکرد- تا اینکه گمان کنیم چون به دین جدید درنیامدند، لعنت شدند- بلکه توسط برخی پیامبران شریعت خودشان (مثل داوود) مورد لعن قرار گرفتند: «لُعِن الّذِین کفرُواْ مِن بنِی إِسْرائِیل علی لِسانِ داوُود وعِیسی ابْنِ مرْیم ذلِک بِما عصوا وّکانُواْ یعْتدُون.» (سوره مائده، آیه ۷۸). عجیب است که در روایات آمده شما مسلمانها هرکاری را که بنیاسراییل کردند، انجام خواهید داد! این پیچیدگی را بعدها در ماجرای عاشورا میبینیم که در درک و تحلیل آن، درمیمانیم.
یکی از فتنههای بنیاسراییل ماجرای گوساله سامری بود. چرا اینگونه مردم از هارون رویگردان میشوند و از سامری تبعیت میکنند و گوسالهپرست میشوند؟ ما غالبا مسئله را سادهلوحانه تحلیل میکنیم. برای همین، داستان قرآن برای ما عبرت ندارد. در حالیکه این مطلب در قرآن مسئله مهمی است. چند بار تکرار شده و خیلی جدیتر از آن است که میپنداریم. اگر فضای واقعی آن زمان را بتوانیم ترسیم کنیم، میبینیم مشکل چقدر حاد بوده است.
اولین عامل، غیبت موسی از قوم خود است. موسی علیهالسلام برای مدتی از میان قوم خود رفته بود و ظاهرا خلف وعده کرده است! زیرا قرار بوده سی روز برود و الان بیشتر شده. نکند او –نعوذ با…- دروغگو و غیرقابل اعتماد بوده است؟!
دوم اینکه سامری انسانی عادی نبوده است. فردی عارف بود که تواناییهای فوقالعادهای داشته و صاحب کرامت بوده است. حداقل اینکه او توانسته جبرییل را ببیند و ردپای او را دریابد: «قال بصُرْتُ بِما لمْ یبْصُرُوا بِهِ فقبضْتُ قبْضه مِّنْ أثرِ الرّسُولِ» و با این کار، اقدامی شبیه معجزه انجام دهد؛ اینکه گوساله طلایی و بیجان صدایش در میآید.
علاوه بر اینها شواهدی هست که (اگر کسی اهل تحقیق عمیق نباشد) نشان میدهد ممکن است صدای خدای موسی از داخل جسم شنیده شود! مهمترین آن اینکه خدا برای اولین بار از میان درخت با موسی سخن گفت که: «فلمّا أتاها نُودِی مِن شاطِئِ الْوادِی الْأیْمنِ فِی الْبُقْعه الْمُبارکه مِن الشّجره أن یا مُوسی إِنِّی أنا ا… ربُّ الْعالمِین » (سوره قصص، آیه ۳۰)! با همین زمینههاست که وقتی قوم بنیاسراییل از رود نیل عبور میکنند و یک قوم صنمپرست را میبینند، به موسی میگویند «یا مُوسی اجْعل لّنا إِلـهاً کما لهُمْ آلِهه» (اعراف، آیه ۱۳۸). ضمنا توجه کنید که بتپرستان، صنم را خودِ خدا نمیدانند بلکه نشانه و سمبل خدا میدانند که با عبادت او به خدا نزدیک میشوند: «ما نعْبُدُهُمْ إِلّا لِیُقرِّبُونا إِلی ا… زُلْفی» (سوره زمر، آیه۳). پس زمینه پذیرش اینکه صدای خدا را از صنمی بشنوند و آن صنم را بپرستند، در بین قوم وجود دارد. صدا دادن گوساله فتنه تکاندهنده است برای قومی که با هارون باقی مانده و پیامبرش رفته است. معضل، زمانی پیچیدهتر میشود که ظاهراً هارون خودش معجزهای ندارد (همه معجزات را موسی انجام میداده: ید بیضاء، عصای موسی و….) ولی سامری گوسالهای زرّین ساخته که صدا میدهد. حتی هارون نه کاری میکند که ابطال سحر شود (چراکه حقیقتا سحر هم نبود بلکه یک اقدام واقعی بود، از ردپای جبرییل بر گوساله ریخته شده و او به صدا درآمده) و نه حداقل این معجزه را انجام میدهد که صدای گوساله را ساقط کند. پس پذیرفتن سخن سامری چندان هم نامعقول نیست. جالب اینکه سامری نمیگفت گوساله سامری خدای دیگری است. او میگفت این همان خدای موسی است و موسی اشتباه به کوه رفته و خدا را اینجا فراموش کرده. اگر هارون میگوید نیست باید دلیل بیاورد. «هذا إِلهُکُمْ وإِلهُ مُوسی فنسِی» (طه، آیه ۸۸). بنیاسراییل هم گفتند همین گوساله را میپرستیم تا موسی بیاید و تکلیف ما را تعیین کند: «قالُوا لن نّبْرح علیْهِ عاکِفِین حتّی یرْجِع إِلیْنا مُوسی.» (طه، آیه ۹۱). الان به نظر شما چرا باید از هارون تبعیت کنیم؟ یک دلیل ما این است که چون نبوت موسی را پذیرفتهایم و موسی وی را جانشین خود کرده باید از او تبعیت کنیم: «وقال مُوسی لأخِیهِ هارُون اخْلُفْنِی فِی قوْمِی» (سوره اعراف، آیه ۱۴۲). این البته دلیل درستی است، اما برخلاف انتظار ما خود هارون ابتدا از این دلیل وارد نمیشود. دلیل هارون نسبتا پیچیده است. پس از اینکه تذکر میدهد که شما دچار فتنه شدهاید: «ولقدْ قال لهُمْ هارُونُ مِن قبْلُ یا قوْمِ إِنّما فُتِنتُم بِهِ » (طه، آیه ۹۰) برای حل مسئله چنین میگوید: «وإِنّ ربّکُمُ الرّحْمنُ فاتّبِعُونِی وأطِیعُوا أمْرِی.» (طه، آیه ۹۰) اولا خدا رحمان باشد چه ربطی دارد که از گوساله طلایی صدایش شنیده نشود؟ تازه، ادامهاش این است: «فاتبعونی و اطیعوا امری.» به فرض که خدا رحمان باشد چه ربطی دارد که از تو هارون تبعیت کنیم؟ حالا بگویید چرا باید از هارون تبعیت کنیم؟ برای همین مسئله بسیار پیچیده است و اگر کسی درباره کلمه رحمان در قرآن خوب تفکر کرده باشد، میتواند دریابد چگونه استدلال هارون، استدلال عمیقی است. خدای رحمان خدایی است که انسانها را در فتنه رها نمیکند. اگر واقعاً خدا بخواهد صدایش را همه بشنوند با آنها حرف میزند؛ نه اینکه صدای نامفهوم «عِجْلاً جسداً لهُ خُوارٌ» (طه، ۸۸) داشته باشد. لذا قرآن وقتی آنها را مذمت میکند، میفرماید آنها که دیدند این گوساله واقعا با آنها صحبت نمیکند: «أفلا یروْن ألّا یرْجِعُ إِلیْهِمْ قوْلاً ولا یمْلِکُ لهُمْ ضرّاً ولا نفْعاً» (طه، آیه ۸۹). این است که تحلیل هارون، نوعی بصیرتبخشی براساس سطح درک و اطلاعاتی است که آنها دارند. یعنی اگر خدا با موسی از طریق درختی سخن گفت، مسئله اصلی این بود که هدایت کرد. اما این گوساله درست است که صدا دارد، ولی سخن نمیگوید و هدایت نمیکند. پس او خدای رحمان- یعنی خدای رحمانی که بهدلیل رحمانیتش انسانها را در گمراهی و حیرت رها نمیکند- نیست و اگر رحمانیت او را قبول دارید، باید هدایتگری او را هم قبول کنید و آنگاه میفهمید جانشینی موسی یک اصل هدایتی بود که خدای رحمان مقرر داشته بود. پس، از من تبعیت کنید که قبلا به خلافت موسی منصوب شدهام. اما واقعاً چند نفر اهل بصیرت پیدا میشود که این را بفهمد. اگر عدهای از اهل بصیرت در بنیاسرائیل بودند که این مطلب را تحلیل میکردند و به مردم میفهماندند، آیا امیدی نبود تا مردم گوسالهپرست نشوند؟ اینجاست که نقش خواص جامعه جدی میشود و یادمان باشد کسی که ادعای نخبه بودن دارد، با چنین وظیفه سنگینی روبهروست.مثال دوم: جنگ جمل چگونه بود؟ ما بعد از ۱۴۰۰ سال نشستهایم و میگوییم حق با حضرت امیر بود.
آیا اگر در آن شرایط بودیم، چه میگفتیم؟ بیایید فضای واقعی را بررسی کنیم. یادتان باشد فضا، فضایی است که بسیاری از مردم حضرت امیر علیهالسلام را فقط یک انسان خوب میدانند نه یک معصوم و باز هم یادآوری میکنم که فضای سیاسی جامعه را توانستند بهقدری ابهامآلود کنند که علی(ع) متهم به دروغگویی شود! با این مقدمه، وارد بررسی مسئله میشویم. ادعای اصلی که موجب جنگ شد این است که خلیفه مسلمین (عثمان) بهناحق کشته شده است. (توضیحش هم در آن فضای سیاسی این است که دادگاهی برگزار نشده که او را محکوم و اعدام کند بلکه در یک شورش کشته شده و خود علی هم مخالف قتل او بوده است.) در این جریان، انگشتان دست همسر عثمان بریده شده است (یعنی شکنجهای رخ داده) و معاویه هم فیلم آنها را برای مردم پخش میکند. فضای تبلیغاتی جامعه بهگونهای رقم میخورد که قاتلان عثمان هم ظاهرا در لشکر علی علیهالسلام هستند، زیرا قاتلان، همان افراد حاضر در مدینهاند که بعد از کشتن عثمان، برای بیعت با علی اصرار داشتهاند. اگرچه دقیقاً معلوم نیست که قاتلان چه کسانی هستند ولی فضای روانی، انگشت اتهامش بهسمت یاران علی است. نهایتاً اینکه تبلیغات معاویه این سئوال را در ذهنها تقویت میکند که علی که اکنون خلیفه است چرا قاتلان را محاکمه نمیکند؟ چه دلیلی وجود دارد که حرف معاویه (تعلل علی در برگزاری این دادگاه دلیل آن است که خود او هم نقش داشته است!) پذیرفته نشود؟
ادامه دارد…

*عضو هیئت علمی دانشگاه امام صادق علیه السلام

No Comments
متاسفانه بخش نظرات هم اکنون بسته می باشد .بخش نظرات مسدود است .