جای همه خالی
همین تابستانی که گذشت
به اتفاق این کانون وارث علیه السلام
- تف به ریا -
دست جمعی
رفته بودیم جهادی!
( با آهنگ رفته بودیم زیارت بخوانید! )
جدا خوش گذشت
یکی از این روز ها
با چند تا از این جقله های روستای “چم قلعه”
داشتیم در کوچه باغ های روستا قدم می زدیم
خانه هایشان عموما یک اتاق داشت
حیاط خانه های روستا هم تشکیل شده بود از:
یک باغ کوچک
با چند درخت
که کف آن را علف های خود رو پر کرده بودند
و دور تا دور آن پرچین های کوتاهی ساخته شده بود
بوته های تمشک وحشی هم فرصت خوبی داشتند تا لابه لای این پرچین ها رشد کنند
و اسباب تفریح کودکان روستا را فراهم کنند
معمولا یک جوی باریک هم از میانه ی این باغ می گذشت
و مورد استفاده ی اهل خانه بود
در گوشه ای از این باغ چه،
درختان تاک قد علم کرده بودند
و ما هر روزمهمان انگورهای عسگر سبز و زرد آن بودیم
به دعوت جقله های ده
پنج شش تایی می رفتیم بالای درختان انگور
شعر می خواندیم و انگور می خوردیم
جدا طعم بی نظیری داشت!
به اصطلاح:
“قطوفها دانیه” بود…
خلاصه…
از دور متوجه یک جسمی شدم که مثل توپ شیطونک
می رفت هوا و می خورد زمین
اما اندازه ی یک توپ والیبال بود!
نزدیک تر که شدم،
متوجه شدم یک مرغ بسیار فربه است!
اما علت تقلایش را نمی فهمیدم
بیشتر که دقت کردم،
متوجه شدم سرش را کنده اند و قربانی اش کرده اند
این بی چاره هم مثل مرغ سرکنده دارد خودش را به زمین و زمان می کوبد
باورتان نمی شود
دروغ نگفته باشم حدود یک و نیم متر میرفت هوا
بعد با کمر می خورد زمین
حرکاتش آنقدر عجیب بود که از چند متری می ترسیدی طرفش بروی
توجه همه را از دور دست جلب می کرد!
اما این جنبش سبز…
مثل مرغی است که مردم سرش را کنده اند!
حرکاتش آن جنان تند و عجیب شده
که از دور توجه هر فرد بی ربطی را جلب می کند!
اما خاصیت مرغ سر کنده این است
که بعد از ده دقیقه؛
جان به جان آفرین تسلیم می کند…